تبليغاتX
کوچه بنی هاشم
                                            گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند

                                            جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 23:11 توسط سادات |

 سلام با نهایت تاثر رحلت ملکوتی حضرت آیه الله العظمی بهجت رو پیشگاه حضرت ولی عصر(عج)و تمامی

مسلمین تسلیت عرض میکنم . انشاءالله با حضرت رسول همنشین باشن صلوات.



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:47 توسط سادات |

سلامی دوباره فکر کردنم تموم شده اما مشغولیاتم این مدت خیلی زیاده انشاله با انرژی زیاد  برمیگردم.

یا حق

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:5 توسط سادات |

سلام به همه دوستان

سال نو مبارک انشالله سال خوب و با برکتی برای همه مسلمین و آزادگان جهان باشد.

در حال حاضر در حال تفکرم که کم میام فکر کردنم که تموم شد در خدمتم انشالله.

یا علی التماس دعا.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 0:11 توسط سادات |

سلام بعد از مدتي آمدم به اينجا سري بزنم ديدم دوستي منو دعوت كرده به موج وبلاگي تحت عنوان دفاع مقدس.گفتن خاطره اي زيبا از سفر به جنوب بنويسيم اما من يك چيز خاص يادم نيومد چون الان كه فكر ميكنم تمام اون سفرها زيبا و ماندني بودند.اقامت در دو كوهه،اينكه راهنماي ما شهيد پازوكي خدا بيامرز بود ،به نتيجه رسيدن تفحص ها و بودن ساعاتي در كنار چهل شهيد ،آخه از اين سفر چي ميشه گفت جز قول سيد شهيدان اهل قلم سيد مرتضي كه :


در سفرهاي زميني پاها مجروح ميشوند و در سفرهاي آسماني دلها.


در پايان من هم دوستان خوبم رو دعوت ميكنم: بانوي سراچه ،ديوانه دل ،فصل گناه ، مجنون ولايت .

يا علي.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 9:49 توسط سادات |

سلام این چند هفته بعد از امتحانات شده ام مارکوپولو از مشهد که بگذریم و جای همه عشاق خالی

هم اکنون در اصفهان به سر میبرم با زهم جای همه خالی هوای خوب و شهر تمیز و خلوت نگین فیروزه

فام کویر.

امروز روز اول است که رسیده ام ادامه مطلب انشالله در آینده.یا علی.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 16:44 توسط سادات |

سلام در رابطه با پست قبلي دوستان سوالاتي راجع به كلاي براشون پيش اومد كه مختصر مينويسم:

كلاس سيدنا الاستاد كلاس اخلاق هست در ضمن موردي و مناسبتي تاريخ تشيع هم ميگويند.

مطالب استاد رو نميشه همينجوري چاپ كرد و تكثير كرد چون بعضا خصوصيه (نه شوخي كردم )چون كلاسيكه و

فقط منبر رفتن نيست بايد ازشون كسب اجازه كرد البته خودشون كساني رو دارن براي اين كار.

و در آخر اينكه شنيدن كي بود مانند ديدن تشريف بياوريد يكدفعه مشتري دائم ميشيد.

من فردا نائب الزياره همه دوستان هستم انشالله يا علي.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 9:33 توسط سادات |

به دنبال راست و ريس كردن برنامه ها يم هستم .دانشكده به پايان رسيده و ليست انبوهي از كارهايي كه ميخواهم انجام دهم روبرويم است .تاكنون كه به جايي  نرسيده ام انشالله بعد از پابوس آقا فرجي حاصل شود راستي سه شنبه گذشته با ديوانه دل رفتيم كلاس حاج آقا فاطمي نيا ، كلاس خوبيست بچه هاي تهران حيفه كه اين كلاس رو از دست بدهند .محل برگزاري كلاس مدرسه روشنگر -فاز 6- شهرك غرب هست.البته تا 13اسفند تعطيله يه وقت پا نشين برين .از من به شما نصيحت اين كلاسو از دست نديد.

مشهد الرضا دعا گوي همه دوستان هستم انشالله.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 12:26 توسط سادات |

ظهر بود , یکی بود و هیچ کس نبود.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 11:27 توسط سادات |

میشد تشنه از سر شط بلند نشود . وقتی گفتند آب بیاور میشد سیاهی هایی که دوسوی نهر پشت درختها بودند را بشمارد و حساب کند که نمیشود .

شب پیش که فامیلهایش در سپاه یزیز پنهانی امان نامه آوردند میشد کمی فکر کند قبل اینکه سرشان داد بزند:

"میگوئید من در امانم و پسر فاطمه در امان نیست؟"

زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت پرچم را برای همین داده بودند دستش میشد به او تکیه کرد.فقط پای برادرش که به میان میآمد وضع فرق میکرد.حساب یادش میرفت .

یادش میرفت با دندان نمیشود مشک را اینهمه راه برد.  یادش میرفت همه سیاهی های پشت درختها تیر دارند و عمود آهنی . یادش میرفت بی چشم و دست اسب را نمیشود برد سمت خیمه ها . میشد تشنه از سر شط بلند نشود . میشد آب را نریزد روی آب .

ولی پای برادرش که به میان می آمد....


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:35 توسط سادات |