غم به جراحت میماند،یکباره میاید اما رفتنش ، التیام یافتنش و خوب شدنش با خداست.و در این میانه،نمک روی زخم و استخوان لای زخم و زخم بر زخم ،حکایت دیگریست. حکایتی که نه میشود گفت و نه میتوان نهفت.
حکایتی که آتشی می سوزاند،خاکستر میکند اما دود ندارد، یا نباید داشته باشد.
آه از آن حکایتی که در خانه ما گذشت....
دیگه واقعا خسته شدم .دلم میخواهد برم ولی همش کارا عقب میفته نمیدونم چی بگم !!!!
رشته ای بر گردنم افکنده دوست میکشد هر جا که خاطر خواه اوست
من هم باز مقاومت میکنم و طلب . من تشنه ام تشنه دیدار کوی تو پس ما رو بطلب تا از جرعه نوشان سبوی تو باشیم تا ببینیم نادیدنی ها را (انشالله)دوستان برام خیلی دعا کنید.
یا علی.
وای بر ما ! سخن از مادر ما میگویی
سینه مجروح ،قدش خم شده ، صورت نیلی
این کجا تازه جوانست ، خطا میگویی