تبليغاتX
کوچه بنی هاشم
سلام دوستان بالاخره سفر شیرین ما تمام شد و مابرگشتیم جای همه خالی انشالله وقت کنم از سفر مینویسم . این شبها ما رو هم دعا کنید .
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 23:36 توسط سادات |

دیگه لحظه های آخره و من در تب و تابم ، دلشوره دارم ، نمیدونم چه جوری قراره با حرم پیامبر اعظم (ص) و آن چهار قبر غریب مواجه بشم . و بعد از آن حریم دوست انشالله که بریم و اونطور که خودشون دوست دارن فیض ببریم. تا بعد.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 16:10 توسط سادات |

امروز دومین روز کلاسهای پیش از سفر بود . من از صبح منزل یکی از دوستان بودم که همون نزدیکیا بود . تو کلاس مدیر کاروان تذکرات لازم راجع به سفر رو دوباره دادند و بعد رو حانی کاروان مسایل مناسک رو مطرح کردند البته خیلی کلی . قرار شد انشالله در مدینه هم هر شب کلاس داشته باشیم . احساس میکنم همه یه جورایی از انجام اعمال میترسند ، میترسد که درست انجام ندهند ولی به نظر نمیاد اونقدر ها هم مشکل باشه خوب البته دقت و توکل لازمه .دوشنبه عصر باید فرودگاه باشیم و انشالله نایب الزیارة همه دوستان خواهیم بود . کلی برا خودمون نقشه کشیدیم انشالله بتونیم عملی کنیم و استفاده کافی رو هم ببریم . فعلا من برم میخواهد برام مهمون بیاد در ضمن حاجی هم تو نوبته .تا بعد.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 22:1 توسط سادات |

امروز مامان اومد خونه ما چادر احرامم رو دوخت منم وسایلامو جمع کردم البته هنوز دو سه تا چیز مونده که انشالله زود تموم میشه . دیگه حوصله اینجا رو ندارم . میخواهم زودتر برم . تا بعد.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 1:0 توسط سادات |

امروز با مامان رفتم لباس احرام خریدم هم برای خودم هم حاجی . لذت خاصی داشت . ولی هنوز از دلشوره هیچ کاری نکردم نمیدونم چراهیچی از وسایلام رو جمع نکردم هر چند دو هفته ای میشه کارامو لیست کردم . دعا کنید با معرفت بریم و بهره کافی رو ببریم .تا بعد.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:26 توسط سادات |

سلام به همه دوستان . بایت تاخیر طولانی معذرت میخواهم راستش با حاجی و تنی چند از دوستان رفته بودم مشهدجای همگی خالی . ماشالله مشهد همیشه شلوغه البته رجب هم که ماه زیارتی آقاست جای خود داره . سفر سختی بود ولی مثل همیشه در جوار آقا خوش گذشت . یه خبر :هفته قبل از سفر مشهد دوستان خبر دادند که برای سفر عمره جا هست و اصرار که شما باید برید و همه چی جوره و... . ما هم دیگه عزم و جزم کردیم و افتادیم دنبال کارامون . مشهد هم که نصیبمون شد دیگه من داشتم بال در میاوردم . تا اینکه اونجا که بودیم زنگ زدن گفتن جمعه کلاس دارین منم از خوشحالی دیگه داشتم پرواز میکردم . پنج شنبه برگشتیم و جمعه کلاسمون در مسجد دانشگاه شریف برگزار شد . از در مسجد که وارد شدیم حال خاصی بهم دست داد نمیدونم چرا داشت اشکم در میومد یه گوشه لوازم احرام و چیزای دیگه فروخته میشد و من هنوز باورم نمیشد برای چه اونجا هستم . تو کلاس هم وقتی مدیر کاروان و روحانی صحبت میکردن خیلی جلوی خودمو گرفتم که گریه نکنم . آخه هنوز هم باورم نمیشه تاوقتی پامو اونجا نذارم نمیتونم باور کنم که بالاخره منم طلبیده شدم .

راستی تاریخ حرکتمون ۱۳ شهریور هست و جالب اینکه داییم و خانواده شون هم (زهره و سپیده ) همون روز پرواز دارن به عربستان . هنوز لباس احرام تهیه نکردم و کلی دلشوره دارم برامون دعا کنید وقت شد باز هم مینویسم مخصوصا از کلاس روز پنجشنبه . تا بعد.

 

اعیاد شعبانیه بر همه عاشقان اهل بیت مبارک باد

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:57 توسط سادات |