شب شده بود که وارد شدیم و صبح روز بعد برای زیارت به مسجد النبی رفتیم در دلم جوشش عجیبی احساس میکردم آفتاب تند چشما را اذیت میکرد و من به هزار و چهار صد سال قبل سفر کردم به زمانی که پیامبر اعظم (ص) با مهاجرین و انصاراینجا را بنا مینهاد و آفتاب تند حجاز بر آنان میتابید سرم را به پایین انداخته بودم تا آن گنبد زیبا را تمام قد روبروی خود ببینم حیاط مسجد را دور زدیم تاب دیدن نداشتم به حاجی گفته بودم هر وقت کاملا مقابلش بودیم صدایم کند . دوباره سرم را پایین افکندم سنگفرشها مرا به دور دستها میبرد . من بر جای خانه های مهاجرین و انصار قدم میگذاردم مهاجرین و انصاری که پیامبر را یاری کردند و بعضا بعد از او جانشینش را تنها گذاشتند . زنان سیه پوش و مردان دشداشه پوش از جلوی من عبور میکردند و من به یاد زنان و مردانی میافتادم که مادر تاب دیدن آنها را نداشت . از کنار هر در که میگذشتیم خنکای هوا صورتمان را نوازش میداد . با صدای عرض ارادت حاجی سر بلند کردم و دیدمش....
سمت چپ بقیع است با دیوارهایی بلند . دلم میگیرداز غریبی و مظلومیت آل الله . دویاره بر میگردم به سمت گنبد و تو گویی به رحمة للعالمین مینگرم .