امروز داشتم میرفتم دانشکده که یکی از بچه ها اس ام اس زد راجع به تجمع اعتراض آمیز دانشجوییان علیه جنایات اسراییل. خلاصه بعد از انجام کارایی که داشتم بچه ها رو جمع کردیم و رفتیم میدان فلسطین .
برنامه از ساعت 1:30 بود . داشتیم میرفتیم یه پلاکارد و یه پرچم فلسطین هم از دفتر برداشتیم که خیلی مفید فایده بود.تجمع جلوی مسجد امام جعفر صادق(ع) برگزار شد خیلی حس قشنگی بین بچه ها بود .انشالله خدا قبول کنه.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 17:43 توسط سادات
|
هفته پیش یکشنبه از اداره که زدم بیرون حال خوشی نداشتم به خاطر اتفاقاتی که افتاده بود احساس میکردم از پشت بهم خنجر زدن حالا بماند که چه گذشت آنقدر حالم گرفته بود که دوباره تا هفت تیر از ساعی پیاده اومدم.
وقتی رسیدم خونه به حاجی گفتم دیگه نمیخوام برم او هم استقبال کرد.دو روز اول تلفنها و حرفهای تکراری همکاران آزارم میداد اما بعد فکر کردم باید خودمو جمع و جور کنم اینجوری که نمیشه.اربعین رفتم خونه دایی اینا مثل هر سال نذری داشتند برای پسر فاطمه (س) و من تصمیم گرفتم دوباره بدست بیارم آن چیزایی که از دست داده بودم ویا اصلا هنوز بدست نیاورده بودم.
این هفته رفتم دانشگاه دفتر بسیج برام حال دیگه ای داشت مثل قدیما ....
گرمای دلهای پاک و صیقلی بچه ها سریع منو تو خودشون ذوب کردن و دوباره آن حال و هوا ها اومد تو کله ام
عصر رفتیم دانشکده الهیات تالار شهید باکری مراسم بود همه رو دیدم یاد برنامه هایی که اونجا برگزار میکردیم افتادم همه اش بچه های همدوره ام جلوی چشام رژه میرفتن و من انشالله قصد رجعت کردم به روزگار وصل خودم .چه حس خوبیه خدایا این احساس رو از من نگیر.
از هم مهمتر اینکه هم چیز برای سفر جنوب درست شده مونده طلبیدن ملکوتی ها که اونم ...
درست میشه انشالله.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 20:10 توسط سادات
|