صبح یکی از روزهای پایانی اردیبهشت در حالیکه اثر گرما تقریبا تو صورت همه بجز کسایی که از بوتیکهای خنک خارج میشن دیده میشد با سرعت (مثل بقیه مردم )داشتم از میدون هفت تیر به سمت خردمند میرفتم.
دختر ها با چهره هایی قابل تأمل , مدل مانتوها قابل تأمل و همسران خانمهایی با آرایشهای آنچنانی قابل تأمل تر
کمی جلوتر دقیق متوجه نشدم که میز بود یا جعبه میوه اما پارچه ای روش بود . بسته های کوچک پسته و بادام زمینی و بادام هندی ,تغذیه ای مختصر برای کسانی که آنقدر میدان هفت تیر را بالا و پائین میرن تا خسته میشن .
کنارش پیر مردی با موهای سفید و قد خمیده و چهره ای خسته و غمی که نهان بود.....
اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر
العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:14 توسط سادات
|
ریسمان در گردن خورشید.طناب بر گلوی حق. مظلومیت محض.!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:3 توسط سادات
|
رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:44 توسط سادات
|
با این حال که اصلا دیشب خوب نخوابیدم و بعد از نماز هم با وجود کم خوابی باز هم نخوابیدم صبح شارژ بودم.
یک حس آرامش . توی ذهنم میخوندم : تو ای بود و ای تمام وجودم تو ذکر سجودم فدای رخ تو همه عالم....
8 صبح راه افتادم برم سمینار : توی کوچه سکوت و آرامشه و آهنگ توی ذهنم .
رسیدم به خیابون اصلی هنوز خیلی شلوغ نیست نیم ساعت دیگه شلوغ میشه و آهنگ توی ذهنم . چند نفری از کنارم رد میشن . نگاههای هرز حالم بد میشه !!!! و آهنگ توی ذهنم اینبار غمبار.
تاکسی دوم وقتی گفتم انقلاب وایساد خانم و آقایی موقر کنارم نشسته اند و به آرامی و متانت صحبت میکنند .راننده هم موقر و مهربان و بسیار مودب.مرد میانسالی صندلی جلو نشسته .دوباره آرامش حکمفرما میشه و آهنگ تو ذهن من .سر خیابون ابن سینا پارچه تسلیتی دیدم :مصیبت وارده را تسلیت میگوییم .....ما را درغم خود شریک بدانید . آهنگ از ذهنم رفت چرا در غم ؟! چرا ما ناراحتی میکنیم مگه نه اینک متوفی داره زندگیشو میکنه چرا اینقدر بیتابی؟ مگه نه اینکه " و لنبلونکم بشیء من الخوف و الجوع ونقص من الاموال والانفس" والانفس پس چرا ؟!! اها خوب آخه آدم ظرفیتش کمه ولی "و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون "
و آهنگ دوباره تو ذهنمه
رسیدیم سر پیچ شمیران همیشه دست چپ دارن موتور میگیرن .کمی حالم گرفته میشه برای کسایی که اول صبح حالشون گرفته میشه .نگاهم میافته به دو تا بیل برد بزرگ که تبلیغ فرشه
فرش خوب
کادر دیدم کوچک میشه خوب خوب خوب و آهنگ تو ذهنمه
هر چه خوبی هست تویی وقتی تو باشی همه چیز خوبه وقتی یاد تو هست منم خوبم همه خوبن
تو ای بود و ای تمام وجودم تو ذکر سجودم فدای رخ تو همه عالم .....
یا ابا صالح مددی یا ابا صالح مددی یا ابا صالح
راستی میلاد حضرت زینب (سلام الله علیها )برهمگی مبارک.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:40 توسط سادات
|
صبوری هم گاه مشکلات و عواقب خاص خودش رو دارد....
......
الصبر مفتاح الفرج
الان که این حدیث به یادم افتادم دلم واشد.
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 1:18 توسط سادات
|
اخیرا دچار نوستالژی مزمن شده ام که درمانی هم نداره موارد ذیل در ایجاد نوستالژی بنده نقش موثری ایفا میکنند:
- گلزار شهدا رفتن پنجشنبه ها با بچه ها که همه به علت کارمند بودن معذورند!!!
-هیات حسین جان (ع)که بایک خیابان فاصله مدتهاست نرفتم فکر کنم انشالله امشب برم.
-یه اردوی مشهد با بچه ها.
-کلاس قرآنم.
هییییی
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:58 توسط سادات
|
دیروز از آقای همسر هدیه گرفتم .دو جلد کتاب :
-چهل نامه کوتاه به همسرم از نادر ابراهیمی.
- یک کتاب از سری بانوی ماه.
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:16 توسط سادات
|
با ساعت دلم وقت آمدن توست
من ایستاده ام
مانند تک درخت سر کوچه
با شاخه هایی از لبخند
اینک
وقت آمدن عزیز توست
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:17 توسط سادات
|
چند وقتی بود که خونده بودم عکس شهید مغنیه از موتور جستجوی گوگل و یاهو حذف شده.دیشب تازه وقت کردم بیام و یه سرچی بکنم .
دیدم اگه فارسی بزنم عکس جدید نمیاره یه عکس قدیمی میاد اما مژده به دوستداران شهید که انگلیسی بزنید میاره .
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:10 توسط سادات
|