سلام .اعیاد شعبانیه مخصوصا میلاد پر برکت حجت خدا بر خلق را به همه دوستان تبریک میگم.اخیرا چند تایی مراسم جشن تو خانواده داریم که سرمونو شلوغ کرده و به همین دلیل کمتر وقت میکنم بیام البته حوصله ام هم کمتره ها .
کلی حرف تو ذهنم بود ولی الان چیزی یادم نیست .آها امروز با یکی از دوستام صحبت میکردم مشکلی براش پیش اومده این روزها براش دعا کنید.
با ساعت دلم وقت آمدن توست
من ایستاده ام
مانند تک درخت سر کوچه
با شاخه هایی از لبخند
اینک
وقت آمدن عزیز توست
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:47 توسط سادات
|
تقریبا همه تو حال خودشون بودن : اشکهایی که مثل مروارید رو گونه ها میغلطید , دستهای گره شده به شبکه های ضریح , جمله تکراری خانمها دور بزنین بقیه هم زیارت کنن , صلواتهای گه گاه زوار , ناگهان کسی دوید و از ضریح بالا رفت نگاه کردم دختر جوانی بود شاید پانزده ساله با روسری از هم گسیخته و صدایی بلند و طلبکارانه خادمه حرم دو سه باری گفت بیا پایین زیارت کن و او گوش نمیداد مثل جن زده ها نگاهش میکرد او هم بی خیال شد و به سر جایش برگشت . من اول فکر کردم لال است چون صدای بلند و نا مفهمومی داشت اما بعد ناگهان در پاسخ خانمهایی که مثل همیشه معترضند و همه علامه دهر در زیارت و آداب حرم گفت : من این بالا میمانم من بلدم من شاگرد زیارتم میفهمی شاگرد زیارت و این کلمه را چند بار تکرار کرد . دخترک جوان مریض احوال بود و من از نگاههای پر از ترحم زنان حالم به هم خورد که با هم پچ پچ میکردند : مریض است مریض است .
اما راستش او نبود که قابل ترحم بود چرا که او فهمیده بود که در زیارت باید شاگردی کرد و ما هیچ نفمیده بودیم.
+
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:16 توسط سادات
|