میشد تشنه از سر شط بلند نشود . وقتی گفتند آب بیاور میشد سیاهی هایی که دوسوی نهر پشت درختها بودند را بشمارد و حساب کند که نمیشود .
شب پیش که فامیلهایش در سپاه یزیز پنهانی امان نامه آوردند میشد کمی فکر کند قبل اینکه سرشان داد بزند:
"میگوئید من در امانم و پسر فاطمه در امان نیست؟"
زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت پرچم را برای همین داده بودند دستش میشد به او تکیه کرد.فقط پای برادرش که به میان میآمد وضع فرق میکرد.حساب یادش میرفت .
یادش میرفت با دندان نمیشود مشک را اینهمه راه برد. یادش میرفت همه سیاهی های پشت درختها تیر دارند و عمود آهنی . یادش میرفت بی چشم و دست اسب را نمیشود برد سمت خیمه ها . میشد تشنه از سر شط بلند نشود . میشد آب را نریزد روی آب .
ولی پای برادرش که به میان می آمد....
"این مبارزه ادعا را از حقیقت جدا میکند.این مبارزه جوهره مردان را آشکار میکند."
نفسها حبس بود .جوانهای خویشاوند سر لای زانوها پنهان کرده بودند تا فریادی را که در راه بود نشنوند.
جوانها نیمه شب دور از چشم بزرگتر ها رفته بودند بیابان با هم پیمان بسته بودند پیش از علی اکبر بروند .
میدانستند هر زخم تن علی پدرش را تکه تکه میکند.
اما مگر پدر و پسر گذاشته بودند.
علی گفته بودمن باشم و شما بروید ؟!
پدر گفته بود اول علی!
فقط قبل از رفتن
چند قدم پیش رویم راه برود.
نوشته بود :"میوه ها رسیده و باغها سبز شده .منتظرت هستیم."
نوشته بود:"برای آمدنت آماده ایم و دیگر با والیان نماز نمیخوانیم."
نامه در دستهایش, وسط بیابان روبروی سپاهی که راهش را بسته بودند ایستاد:"کسی را کشته ام که خونش را بخواهید ؟مالی را برده ام ؟ کسی را زخمی کرده ام ؟"
بی دلیل هلهله کردند.
گفت:"مردم کوفه مرا دعوت کرده اند. این نامه ها..." صداهای بی معنی و نامفهوم در آوردند تا صدایش نرسد.
جلوتر آمد تا صورتهایشان را ببیند و ناگهان ساکت شد:
"شبث بن ربعی ؟! حجار بین ابحر ؟! قیس بن اشعث؟!"
اسم ها همان اسم های پای نامه بود.
همهی مجاهدان فلسطین و همهی مؤمنان دنیای اسلام به هر نحو ممكن موظف به
دفاع از زنان و كودكان و مردم بیدفاع غزهاند و هر كس در این دفاع مشروع
و مقدس كشته شود شهید است و امید آن خواهد داشت كه در صف شهدای بدر و اُحد
در محضر رسولالله صلیاللهعلیهوآله محشور شود.
مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای