تبليغاتX
کوچه بنی هاشم - مجلس سوم: مردی که حساب بلد نبود.

میشد تشنه از سر شط بلند نشود . وقتی گفتند آب بیاور میشد سیاهی هایی که دوسوی نهر پشت درختها بودند را بشمارد و حساب کند که نمیشود .

شب پیش که فامیلهایش در سپاه یزیز پنهانی امان نامه آوردند میشد کمی فکر کند قبل اینکه سرشان داد بزند:

"میگوئید من در امانم و پسر فاطمه در امان نیست؟"

زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت پرچم را برای همین داده بودند دستش میشد به او تکیه کرد.فقط پای برادرش که به میان میآمد وضع فرق میکرد.حساب یادش میرفت .

یادش میرفت با دندان نمیشود مشک را اینهمه راه برد.  یادش میرفت همه سیاهی های پشت درختها تیر دارند و عمود آهنی . یادش میرفت بی چشم و دست اسب را نمیشود برد سمت خیمه ها . میشد تشنه از سر شط بلند نشود . میشد آب را نریزد روی آب .

ولی پای برادرش که به میان می آمد....


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:35 توسط سادات |